تبليغاتX

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.

ناجی

ناجی عشق دریا:

دریا اروم بود یا وحشی نمیدونم چون نه ارامش دریا رو دیده بودم نه طغیانشو ولی میگفتن ارومه!؟ما هم گفتیم ارومه چه میدونستیم......

لباسها رو در آوردیمو بعد کلی داد و فریاد رفتیم توش بازم ازشانس بعد ما یه دفهعه دیدیم دریا مارو پسندید نمیخواد بیخیال ماشه اون عاشق شده بود, این دریایی که دیده بودم عشقش رو یه جوری میخواست ببره تو قلبمون... با لبهام عشقش رو چشیدم تا ببینم این همه میکشه عشقش چه طعمی داره .عشقش مثل بقیه عشقها شیرین نبود چون عشق تلخش رو بهم داده بود نگاهش کردم فهمیده بود شاکی شدم تو صورتم اب پاشید تااینجوری نگاهش نکنم یه چیز گرم از گونه هام افتاد پایین بازم توی صورتم اب پاشید تا اشکم رو نبینه  شنیده بودم اشک هر کس نشانه عشقشه گفتم خوب عشقه خودم چه طعمی داره اونم چشیدم از عشقی که دریا بهم داده بود خیلی تلخ تر بود تازه فهمیدم عشق دریا چقدر شیرینه اینو یادم بود که کسی که عاشق میشه وقتی عشقش رو میبینه اشک میریزه ولی من هر چی نگاه میکردم نمیدیدمش تنها موج هایی میدیدم که منو میکشن...

بازم شاکی شدم فریاد زدم چطور ندیده عاشقم کردی بازم داد کشیدم ولی ای دل غافل چنان صدای بلندی داشت که حتی فریادهامو خودم هم نمشنیدم.

هم قویتربود. وهم صداش بلند تر از من. وهم عشقش شیرین تر از من.....

هر چی دست و پا میزدم نمیشد انگار بهم عادت کرده بودهر چی میگفتم بیخیال من که دوست ندارم تو هم دوستم نداشته باش گوش نمیکرد من مونده بودم یه عشق تلخ.خودم نمیخواستم ولی میبرد منو,دستاش منو کشید دستاش قدرت همیشگی نداشت ولی از دستای من قویتر بود من زیر لب بهش میگفتم نمیتونم بیام ولی اون میگفت طاقت بیار, با کلی تلاش چشمهام رو باز کردم هنوز داشتم از عشقه تلخش میسوختم بیشتر که نگاهش کردم منو داشت به سمت ساحل میبرد اون ناجی عشقم بود به ساحل که رسیدیم هنوز دریا از من دل نکنده بود هنوزم میخواست برم پیشش تنها بود مثل خودم.ناجی عشق ته مانده ی عشق رو که درونم نفوذ کرده بود کشیده بود بیرون همه به من نگاه میکردند  و من بدون عشق به اون نگاه میکردم.

بعداً شنیدم دریا هر چند وقت یه بار عاشق میشه و عشقش رو تو وجودش میکِشه(کشیدن) و میکُشه( کشتن) وچون نمیتونه معشوقه هاشو تحمل کنه تو ساحل رها میکنه...

بعد چند سال خودم ناجی عشق شدم هرچند وقت یه بار دریا ازم شاکی میشه دوست نداره معشوقه هاشو از عشق تلخش باخبر کنم چندباری دیگه هم دریا میخواست عاشقم کنه ولی نتونست....

دریا ...............با تمام عشق رنگینت دوست دارم.(ناجی عشق معشوقه ها) 

[ سیزدهم مهر 1388 ] [ 2:18 PM ] [ سعید ] [ ]


داستان جالب

داستانهای کوتاه و خواندنی


از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر


یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم**.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
حکایت چهار دانشجو‎


چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:


که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ...

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.

استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

1. نام و نام خانوادگی؟
2 نمره

2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟
18 نمره

الف. لاستیک سمت راست جلو
ب. لاستیک سمت چپ جلو
ج. لاستیک سمت راست عقب
د. لاستیک سمت چپ عقب
بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...
چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
آیینه و شیشه


جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
میمون ها و کلاه فروش


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!
نکته : رقابت هیچگاه سکون نمی شناسد


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
تغییر دنیا


بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زشت ترین دختر کلاس


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
مفهوم خانواده

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ...

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ...
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو ...

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو ...

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟!

[ چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 5:39 PM ] [ سعید ] [ ]


پ ن پ


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگي کنیم ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشي رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفتهنصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میرهبا ماشین افتادیم ته دره یارو میگه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه مشکل درون خانوادست خودمون حلش می کنیماز خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ آپلود کن، لینکش رو بده، دانلود میکنمسوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟!پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدمرفتم بانک پول بگیرم. کارمنده میگه پول رو میبرین؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم.رفتیم رستوران، میگم 2تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبزبه اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر. میگه گرفتم وصل کنم؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کناومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک!میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟! میگه پـَـَـ نــه پـَ گــــــــــــــــــــــــــــــدا شناسی .... گــــــــــــــــــــــــــــــدا شناسی ....
[ ششم دی 1390 ] [ 11:25 PM ] [ سعید ] [ ]


داستان

روزی مردی به سفر می رود. و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ای میلی بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه آن شود نامه را می فرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ای ـ میلهای خود را چک کند. اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده: همسر عزیزم

موضوع: من رسیدم



تاریخ: جمعه ۳۰مرداد  90می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها این جا کامپیوتر دارند و هر کسی به این جا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم. همه چیز برای ورود تو روبه راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.


دخترك نابينايي دوست پسري داشت !
همیشه میگفت :
اگه من میتونستم ببینم ... اگه چشم داشتم ... هرگز تو رو ترک نمی کردم ...
و پسرک خوشحال بود ...
یه روز ، یه نفر پیدا شد و چشمهاشو به دخترک داد ...
... .........و دخترک بینا شد ...
پسرک رو دید که او هم نابینا بود ...
کمی فکر کرد و گفت :
من نمیتونم با یک فرد نابینا دوست باشم ... پس خداحافظ ... من باید بروم ...
پسرک لبخند تلخی زد و آهسته گفت :
برو ... به سلامت ... اما ...
مواظب چشمان من باش


اولا؛ سرعت زیاد موجب تصادف می شه و اونوقته که در تلفات اینترنتی هم مثل تلفات جاده ای تو دنیا اول بشیم!

دوما؛ عجله کار شیطونه! حالا چه کاریه که سه سوته سایتها بیان بالا. چیزی که اینجا زیاده،وقته. سه ساعت تو صف بانک وایمیستین؛ از صبح تا ظهر به خاطر یه امضا یه اداره رو زیرو رو میکنین؛ چند ساعت هم تو وب معطل بشین! به جایی که بر نمی خوره؟!

سوما؛ اصلا مهم نیست که ما مثل لاک پشت تو وب حرکت میکنیم و به اطلاعاتی که بقیهء ملل الان بهش رسیدن ما پنج هزار سال دیگه بهش میرسیم؛ مهم اینه که به این اطلاعات می رسیم!

چهارما؛ هیچ میدونین از کنار این سرعت پایین چندین نفر نون میخورن؟!

_به خاطر هزینهء اتصال به وب؛ کارمندان مخابرات و خانواده شان!

_به خاطر برق مصرفی کامپیوتر؛ کارمندان اداره برق و خانواده شان!

_به سبب کمر درد ناشی از نشتن زیاد پشت میزpc؛ دکتر های ارتوپد و خانواده شان!

_به خاطر اعصاب خراب؛ دکترهای مغز و اعصاب و خانواده شان!

_به سبب هزینهء گچ گرفتنِ اکثر اعضای بدن به خاطر مشت و لگدهای پدر گرامی بعد از مشاهدهء قبض تلفن؛ کارکنان بیمارستان و دکتران فیزیوتراپ به همراه خانواده هایشان!

پنجما؛ سرعت پایین ابنترنت باعث میشه کاربران ساعتها تو وب سرشون گرم باشه و به نوعی سر کار هستن(کارآفرینیِ خاموش)!

ششما؛ اصلا کی گفته سرعت اینترنت پایینه؟! خیلی هم خوبه! خیلی از کشورها هستن که حسرت سرعتِ اینترنت مارو میخورن!

هفتما؛ من نمیدونم چرا جوونا اینقدر بی بصیرت شدن؟! آخه وب گردی هم شد کار؟! آخه اینترنت هم شد وسیلهء اساسی؟! برید دنبال کارهای مهمتر مثل. مثل.. مثل... نمیدونم مثل چی، ولی برید دنبال کارهای مهمتر...



بچه : بابا ببین نقاشیم قشنگه ؟
بابا : آفرین عزیزم ، ببینم چی کشیدی ؟
بچه : یه گاو کشیدم که داره علف میخوره
بابا : آفرین عزیزم ، پس علفاش کو ؟
بچه : گاوه خورد
.........بابا : پس گاوه کو ؟
بچه : علفارو خورد ، رفت


هِی تو, کیفتو باز کن ببینم چی داری؟
خب اینکه قمه است, این تریاکه, اینم که حشیشه , اینم که شیشه است, خیلی خب چیزی نداری برو...
عه اون چیه زیر پیرهنت؟ تفنگ اب پاشــــــــــــه !!!, بگیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش



پسر به دختر: میدونی برای هدیه تولدت چی خریدم؟
دختر: نه.
پسر: اون پژو 206 قرمز رنگ که کنار خیابون پارک شده رو میبینی؟؟؟
دختر: آررررره واااای آررره...
پسر: یه ماتیک درست به همون رنگ



شما در هنگام تولد چه چیزی گفتید؟؟؟

1.ما نخواییم بیایم بیرون کیو باید ببینیم؟

2.دست تو بکش خودم میام بیرون
... ...
3.برید کنار من اومدم

4.من به نشانه اعتراض سکوت کردم



5.آی لاویو لتز لاو!
6.دخترم یا پسر؟

7.یا علی!!!!!

8.نا محرم تو اتاق نباشه چیزی نپوشیدم

9.از تعجب تا 2سال حرف نزدم

10.من چیزی نگفتم همه گفتن عجب عروسکیه

11.من کیم؟تو کی هستی؟اینجا کجاست؟...‬

اینم عاقبت گربه ی خونگی

به این میگن همزیستی مسالمت آمیز


بابا جرات!!!!!!!!!


وای فکر کن.... ایــــــــــــــــــــشــــــ


الهـــــــــــــــــــــی آخه مامانش خدایی دلت اومد؟؟؟؟؟؟


آخــــــــــــــــــی نی نی جون بخور بخور فدات شم


هنرمندی از سر روش میباره

ولی خدایی اون خانوم بنفش پوشیده چه ریلکس ازش گذشت مثله اینکه اونور آب این مدلی عکس گرفن عادیه!!!!

فکر کن اگه ایران بود همه این شکلی بودنو البته این شکلی



اینجا دانشگاه است

فرغونی خواهم ساخت
خواهم انداخت به این جاده پر پیچ و خم دانشگاه
دور خواهم شد از این جایگاه سرویس‌ها
که در آن هیچ اتوبوسی نباشد بهرما پشت صحرا جایی است که دانشگاه است
و در آن درس همی‌ خوانند انسانیها
فرغونی خواهم ساخت
نصب شاید کردم دزدگیری سر شاه چرخ جلو
تا بیاید گاه صدای عالم گیرش
و همه مست و شیدا بشوند
فرغونی از کلاس، خالی ودلی پر از عشق پژو..
همچنان خواهم راند
من موبایلی دارم، دم گوشم هر دم
همه ترسم از ضایعگی است چون موبایلم
ماشین حساب داداش جان است
من درس ایما و اشاره از پشت نرده را
بیست می‌گیریم، بیست
فرغونی خواهم ساخت
پشت صحرا دانشگاهی است...

[ ششم دی 1390 ] [ 11:14 PM ] [ سعید ] [ ]


هی با توام

*خط خطی های یک من *

چیزی به پایان یک خاطره ی عجیب نمانده...

چیزی نمانده که من دیگر ،یکی دیگر نباشم...

چیزی نمانده که من دیگر حتی من نباشم...

آخ که چه سخته وقتی میخوای عادت ها رو با تمام خاطراتی که با اون ها داری ول کنی...

هی میخوام ببینم چرا پرخاش گری هایی رو که در مقابل فکرم میبینم نمیتونم توجیه کنم...

 نبودنم، بودنم، هستیم، نیستیم، پدر، مادر، برادر، خواهر، همه و همه...

در حالی که همه جلوی چشماتم هستند ...

من به چشمانم مشکوک هستم...

چرا ...

سکوت های من بیش از اندازه شده اند...

و در آخر من می مانم و من، منی که حتی من را نشناختم...

[ ششم دی 1390 ] [ 11:12 PM ] [ سعید ] [ ]


اخرین کلمات

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه*ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون*آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه*سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده*ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه*اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: پس مکانیکه میدونه که با دوست دخترش...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک*آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجک*انداز: گفتی تا چند بشمرم؟
[ 90/07/15 ] [ 10:39 ] [ امید ] [ 20 دوست جوني ]

[ ششم دی 1390 ] [ 11:11 PM ] [ سعید ] [ ]


پست اشتراکی بین استار و بر بام هیچستان و گل بارونی


شعر:  دریای نگاه

شاعر: فریدون مشیری  

 

 مشیری 

به چشمان پریرویان این شهر،

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند ! 

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! 

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند . 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه ! 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !

دلم واسه خودم تنگ شده.. دلم واسه دلم میسوزه.. باز مینویسم تا آروم بگیره... تایه کم خالی بشه.. اما افسوس.. افسوس که بغضم وا نمیشه.. خیلی وقتا ازدست خودم شاکی میشم.. میخوام خودمو دعواکنم.. سرخودم داد بکشم.. که واسه چی دوست داری همیشه غصه بخوری.. چراغصه ی یکی دیگه رومی خوری.. ولی بازاحساسم میگه.. میگه بذار راحت باشه.. بذارتو دنیای دلت مهربونی باشه.. بذار خودش باشه.. بذار واقعا لاله باشه.. لاله بدون داغ سیاه توی سینه لاله نیست.. بذار غمگین باشه... شاید اینجوری یه کم ازبدی های دنیا کم بشه... به اندازه ی دل کوچیکت.. شاید آروم تربشه.. شاید خدا نگاهی بهش کرد.. شاید جرئتی داد.. تا مهربونی رو.. تا به فکرهم بودنو... یاد بقیه داد.. شاید... شاید...

 

[ بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 3:0 PM ] [ سعید ] [ ]


بیاد بعضی ها که از ما یادی نمیکنند....

بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی


نهایت عشق !


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.............



داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه



زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

[ بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 2:46 PM ] [ سعید ] [ ]


آی آزادی

آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبایسیاه  با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی  سرد وترسناک نیا. برای مان  از مرگ نگو. به گورستان نرو ، گورستان پایان است ، نباید آغاز باشد. این بار توی دهان هیچ کس نزن، وعده ی توخالی نده، نفت را بر سر سفره ها نیار، نان  مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار. از آب و برق مجانی نگو. از تلاش  انسانی بگو، از سازندگی و آبادانی بگو.از تعهد کور نگو ، از تخصص و دانش و شور بگو.


ادامه مطلب
[ بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 2:17 PM ] [ سعید ] [ ]


برای شـــــــــــــــــــــایدهــــــــــــــــــا

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

 

عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

 

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام


مادر عاشق آسمان بود که اسم هدیه خود را سما گذاشت.......
سنگتراش
 



روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

[ بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 5:13 PM ] [ سعید ] [ ]


مهندسی بود

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار

 


کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

 


جراح قلب و تعمیر کار

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

[ بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 6:50 PM ] [ سعید ] [ ]


خاطره شنیدنی اکبر عبدی

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی


 

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی


اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.


اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم!»




 

لیستی از چیزهایی که دونستنشون بهتر از ندونستنه
[ بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 6:8 PM ] [ سعید ] [ ]



عشق میهن


فدای عشق شدن "از کهن" بشد بنیاد !
چو خسرو آن شه عاشق چه کوهکن فرهاد

که هر دو عاشق شیرین شدند یک هنگام
زمانه "عشق سه تن" غیر ازین ندارد یاد !!!

و قیس عامری از عشق لیلی اش مجنون
زفرط عشق کشیدی زجان و دل فریاد

و یا که بیژن ِ نیکو مرام خود گفتی
همه طراوت گلهاست از منیژه نماد !

دگر ز وامق وعذرا ایاز وهم محمود
زیوسف و ز زلیخا هماره آید یاد

ز سامسون و دلیله "ز ژولیت" رومئو
وخیل عاشق دیگر که دل به عشق بداد

بُوَند محترم و یادشان هماره نکو
درود ما به روان تمام آنها باد

ولیک عشق فقط عشق بر مخالف نیست !!!
طریق عشق بُوَد بیش از این و هست زیاد

که عشق برهمه خوبی که در جهان باشد !
وعشق بر پدرومادر ودگر استاد !

وعشق بر همه اعضاء خانواده ی خود
وعشق بر همه انسان های نیک نهاد

وعشق بر همه زیبایی طبیعت و هم
هر آنچه زنده که نامش محیط زیست بباد

و عشق ِدر طلب علم ومعرفت وهنر
حقوق حقه انسان و هم طبیعت راد

و عشق ِ راه حقیقت که عشق والاییست
وعشق مام وطن زان بتر ندارم یاد

اگر که ماهی آزاد برهمان جایی !!!
که زاده شد بشتابد گه ِ تزاید ِ زاد

من و تو هم که از آن ماهیان کمینه نه ایم
چرا ز همّت این ماهیان نگیریم یاد ؟؟؟

به راه رونق میهن همه یکی بشویم
چنانکه یک تن واحد بیاوریم به یاد

سلاح تفرقه را بر زمین گذار که تا
زنیم جمله سر دشمن ِ وطن فریاد

به هر مرام بُوی باش ونوع ِ با خِرَدَش !!!
به کیش (مهر) و یا مسلمی بدار به یاد !!!

که حفظ میهن و فرهنگ ما همان عشقی است
که گر همه به رهش جان دهیم نیست زیاد !!!


گزیده ای از اشعار استاد بابک مهرآیین

[ بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 6:3 PM ] [ سعید ] [ ]


فواید دوست پسر/ملا نصرالدین/گور بابای دنیا

پست جنجالی فواید دوست پسر  به دستور ...... حذف شد


فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت. بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت: آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسری کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیز توجه نکردم.

سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .  
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                             .
                                                 



جايگاه رفيع از ديدگاه ملانصرالدين...
يک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. 
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،
ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد  .
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.
به ناچار خودش برگشت پایین .
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،
 بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت:
لعنت بر من   که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد
هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد!!!
سیاسی نیست اصلا
  

[ هفدهم فروردین 1390 ] [ 10:58 PM ] [ سعید ] [ ]


سهراب


......آنگاه که
 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

سهراب سپهري
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»

فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.


نتيجه اخلاقي : 
دخترها از گوش خر مي شوند و پسر ها از چشم!!!

[ هفدهم فروردین 1390 ] [ 9:36 PM ] [ سعید ] [ ]






این دیوانگیست


این دیوانگیست

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
این دیوانگیست

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این دیوانگیست 
که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
این دیوانگیست
که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این دیوانگیست
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیمگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
این دیوانگیست
که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این دیوانگیست 
که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه
گروه
 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شانس های دیگری هم هستند
 
عشق های دیگری هم هستند
 
دوستی های دیگری هم هستند
 
نیروهای دیگری هم هستند

و افق های بهتری هم هستند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


Regards :
samiee sajjad

[ شانزدهم فروردین 1390 ] [ 10:49 PM ] [ سعید ] [ ]


حکایت/

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

[ شانزدهم فروردین 1390 ] [ 10:45 PM ] [ سعید ] [ ]


سبيل



عكسهاي جالب و ديدني از مسابقه سيبيل

ادامه مطلب رو حتما ببينيد

از حسام جون و ستاره که کمک همش میکنن تو اپ نگه داشتن وبلاگ



ادامه مطلب
[ هشتم اسفند 1389 ] [ 10:18 PM ] [ سعید ] [ ]


ادبيات


این شعر واقعا تامل برانگیز است

شاعر "این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست" در تنهايی درگذشت


فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آنجا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:

 


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست


در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 یادش گرامی

 

 



مجادله در ادبيات بر سر يک خال
حافظ:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبريزي:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلاً
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟؟

[ هشتم اسفند 1389 ] [ 10:15 PM ] [ سعید ] [ ]


بازم بچه هاي ستاره اي گل كاشتن/خروس چهل تاج/اتفاقات منتخب سال

حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید كه اگر ميخواند با اولين قوقولي قوقو حكم مرگش را امضا ميكرد…!!

فردايش بقال محل به دادم رسید و گفت ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!! میگفت خروس برای خواندن باد در سينه می اندازد و انوقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را به هم بکشد و باد را در سينه نگه دارد…!!

باسن خروس زیبایم را وازلین مالیدم چند شب و دیگر نخواند طفلک…!! بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! خروسم مُرد بیچاره از نخواندن…!!

 

حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!! میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!! میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم كه مرد


واسه بالاي 18

مشخصه اصلی یک شوهر خوب

 یه روز یه پیرزن بیوه‌ی 70 ساله تصمیم میگیره که دوباره ازدواج کنه، واسه همین یه آگهی ازدواج می‌زنه توی روزنامه و توش مینویسه که: “به یک شوهر با ویژگیهای زیر نیازمندیم: هم سن و سال خودم باشه، کتکم نزنه، زیاد دور و برِ من چرخ نزنه، و این که بتونه توی س.ک.س من رو ارضا کنه!”


دو روز بعد صدای زنگ در خونه‌ی پیرزنه بلند میشه، پیرزن میره و در رو باز میکنه و پشت در، یه مرد با موهای خاکستری رو میبینه که رو ویلچر نشسته و دست و پا نداره! پیرزن می‌پرسه: “واسه آگهی من تشریف آوردید؟ واقعآ از من انتظار ندارید که قبولتون کنم، دارید؟” پیرمرد میگه: “آره واسه آگهی اومدم” پیرزن یا پوزخند جواب میده: “خودت رو نگاه کن، تو پا نداری!” پیرمرد جواب میده: “بنابراین نمی‌تونم دور و برت چرخ بزنم!” پیرزن میگه: “تو دست هم نداری!” پیرمرد دوباره لبخند میزنه و میگه: “بنابراین هیچ وقت نمی تونم کتکت بزنم!” پیرزن ابرویی بالا میندازه و میگه: “ببینم می‌تونی من رو ارضا کنی؟” پیرمرد تكيه مي ده به ویلچر و یه لبخند بزرگ میاد روی لباش و میگه: “من زنگ در خونه‌ات رو زدم، نزدم؟
 
اتفاقات منتخب سال

عکسهایی از اتفاقات جالب و گلچین سال 2010

اتفاقات منتخب سال 2010

عکسهایی از اتفاقات جالب و گلچین سال 2010

 
 


ادامه مطلب
[ هشتم اسفند 1389 ] [ 9:57 PM ] [ سعید ] [ ]


مطالب هاي توپ توپ/نامزدهاي جايزه بهترين بازيگران نقش اصلي اسكار ۲۰۱۱ /عظيم ترين غار

نامزدهاي جايزه بهترين بازيگران نقش اصلي اسكار ۲۰۱۱

در ميان بازيگران زن هم ناتالي پورتمن هم مانند كالين فرث بيشترين شانس را براي دريافت اين جايزه دارد. پورتمن براي بازي در نقش بالريني در فيلم قوي سياه نامزد شده است.

جيمز فرانكو در فيلم 127 ساعت در نقش كوهنوردي بازي مي كند كه براي نجات جان خود دست به عملي حيرت آور مي زند

 


زندگی نامه ی دختران ۸ ترمه دانشگاهی (آخر خنده)!!
 این پست بخاطر اعتراض بعضی از دوستان حذف شد شرمنده همگی



ادامه مطلب
[ هشتم اسفند 1389 ] [ 9:34 PM ] [ سعید ] [ ]


درس زندگی

آرتور اَش ( Arthur Robert Ashe, Jr) (متولد ۱۰ ژوئیه ۱۹۴۳ درگذشته در ۶ فوریه۱۹۹۳)، تنیس‌باز برجسته سیاه‌پوست آمریکایی بود. او در ریچموند ایالت ویرجینیا بدنیا آمد و رشد کرد. او در دوران بازی خود سه بار عنوان مسابقات بزرگ جهانی تنیس، مشهور به گرند اسلم، را برد 

درسی که آرتور اش به دنیا دادد

   آرتور اش قهرمان افسانه ای تنيس در سال 1983 تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت





این قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونن‎ آلوده اي كه درجريان عمل جراحي دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد اواز  سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد


 

يكي از طرفدارانش نوشته بود:: چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
  

آرتور در پاسخش نوشت :  در دنيا  :

۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ،

 ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ،

۵۰۰هزارنفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ،

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند ،

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند ،

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و 2 نفر به فينال . 
 

و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ 

و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟

[ یازدهم آذر 1389 ] [ 3:31 PM ] [ سعید ] [ ]


زندگی از نگاه کمدی


 

 

 

---لطفا به بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي چاپلين، نخبه كمدي جهان توجه كنيد:

 

To fall in love

 

1- عاشق شدن

 

To laugh until it hurts your stomach

 

2- آنقدر بخندی که دلت درد بگيره

 

To find mails by the thousands when you return from a vacation.

 

3- بعد از اينکه از مسافرت برگشتی ببينی هزار تا نامه داری

 

To go for a vacation to some pretty place.

 

4- برای مسافرت به يک جای خوشگل بری

 

To listen to your favorite song in the radio.

 

5- به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدی

 

To go to bed and to listen while it rains outside.

 

6- به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that the towel is warm

 

7- از حموم که اومدی بيرون، ببينی حوله ات گرمه!

 

To clear your last exam.

 

8- آخرين امتحانت رو پاس کنی

 

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.

 

9- کسی که معمولا زياد نمی‌بينيش ولی دلت می‌خواد ببينيش بهت تلفن کنه

 

To find money in a pant that you haven't used since last year.

 

10- توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پيدا کنی

 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 

11- برای خودت تو آينه شکلک در بياری و بهش بخندی!!!

 

Calls at midnight that last for hours.

 

12- تلفن نيمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

To laugh without a reason.

 

13- بدون دليل بخندی

 

To accidentally hear somebody say something good about you.

 

14- بطور تصادفی بشنوی که يک نفر داره از شما تعريف می‌کنه

 

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

 

14- از خواب پاشی و ببينی که چند ساعت ديگه هم می‌تونی بخوابی!

 

To hear a song that makes you remember a special person.

 

15- آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به ياد شما می‌ياره

 

To be part of a team.

 

16- عضو يک تيم باشی

 

To watch the sunset from the hill top.

 

17- از بالای تپه به غروب خورشيد نگاه کنی

 

To make new friends.

 

18- دوستای جديد پيدا کنی

 

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.

 

19- وقتی "اونو" ميبينی دلت هری بريزه پايين!

 

To pass time with your best friends.

 

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی 20-

 

To see people that you like, feeling happy

 

21- کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببينی

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed.

 

22- يه دوست قديمی رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده

 

To take an evening walk along the beach.

 

23- عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

 

24- يکی رو داشته باشی که بدوني دوستت داره

 

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. .........and laugh ......

 

يادت بياد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی 25-

 

These are the best moments of life....

 

اينها بهترين لحظه‌های زندگی هستند

 

Let us learn to cherish them.

 

قدرشون روبدونيم

 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

 

زندگی يک هديه است که بايد ازش لذت برد نه مشکلی که بايد حلش کرد

 

وقتی

 

زندگی 100 دليل برای گريه كردن

 

به تو نشان ميده

 

تو 1000 دليل برای خنديدن

 

به اون نشون بده.

 

چارلی‌ چاپلين

 

[ یازدهم آذر 1389 ] [ 3:17 PM ] [ سعید ] [ ]


اگر عمر دوباره داشتم

 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد.

 

بخوانيد:


البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم! همه چيز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بيشتر مى‌رفتم. از كوه‌هاى بيشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم. بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم. سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم. ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم. بيشتر عاشق مى‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم. به سيرك بيشتر مى‌رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:

"شادى از خرد عاقل‌تر است." 


[ بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 10:55 PM ] [ سعید ] [ ]




 

    با 4 كلاهبردار نابغه آشنا شوید!

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهایی كه قبلاً كسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری كه مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند.

كلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند. بوده‌اند كسانی كه در دنیا چیزهایی را جعل كرده‌اند كه عقل جن هم به آن نرسیده. 

این نوشته كاملا جدی است.

خواهشمندم این چیزها را یاد نگیرید و برای یكبار هم شده اگر چیزی هم بدآموزی داشت شما خودتان با نیروی مثبت ذهنی آنرا به یك متن آموزنده تبدیل كنید.

مثلاً اگر كسی میدان آزادی یا تخت جمشید را فروخت یا چیزی را جعل كرد، یا خلاصه از اینجوركارها! تعجب نكنید.

قبلاً از این اتفاق‌ها افتاده است. مثل فروش برج ایفل به وسیله ویکتور لوستیگ، ملقب به سلطان کلاهبرداران تاریخ!

1- ویكتور لوستیگ (Victor Lustig)
 

 

سلطان كلاهبرداران تاریخ، مردی كه برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمریكا، مردی كه می‌توانست زیرك ‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (كشور كنونی چك) در یك خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1960 به آمریكا رفت.

سالی كه بازار سهام به شدت رشد می‌كرد و به نظر می‌رسید كه همه روز ‌به ‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود كه از این موضوع سود برد.

در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره كلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویكتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ایفل!

ایده این كلاهبرداری بعد از خواندن یك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ویكتور رسید. در این مقاله آمده بود كه برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این كار برای دولت كمرشكن خواهد بود.

دینگ! زنگی در سر ویكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركی تهیه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محـرمانه در هتل كــرئون (Creon) كه محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیك و مهم بود، دعوت كرد.

شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویكتور حاضر بودند.

ویكتور برای آنها توضیح داد كه دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف دولت مأموریت دارد كه در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستكار فرانسوی هستند و از میان این تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویكتور تأكید كرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته خواهد شد.

فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود.

این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده بود و قرار بر این نبود كه به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌كه با ساختمان‌های دیگر شهر همچون كلیساهای دوره گوتیك و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت.

چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ویكتور به دنبال بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب كرده بود؛ مردی كه نامش در كنار ویكتور در تاریخ جاودانه شد! بله: آندره پواسون.Andre Poisson

در بین آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود كه با برنده شدن در این مناقصه، یك‌شبه ره صدساله را طی كند و كلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این موضوع شده بود.

ویكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل برج در هتل آماده امضاست.

اما همان‌طور كه تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یك كارمند ساده بیش نیست و در این معامله پر سود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده كند و...  

آندره به خوبی منظور ویكتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پواسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد!

فردای آن روز وقتی آندره و كارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویكتور لوسینگ كیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی كه در یك جیبش پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!

2-هان ون میگه‌رن (Han Van Meegeren)

 

نقاش و كپی‌كننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی، مردی كه سر نازی‌های آلمانی كلاه گذاشت، مردی كه اگر كلاهبردار نمی‌شد، بی‌شك یكی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد.

از كودكی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند، تابلوهای زیادی خلق كرد.

اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تكراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورمیه را كپی كند.

میگه‌رن با پشتكار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را پیدا كرد.

او كار را شروع كرد و آن ‌قدر ماهرانه این كار را انجام داد كه تیزبین‌ترین كارشناسان نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان كامل، در نقش یك دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار كشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود كه اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد.

یكی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی آلمان بود كه علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از كارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد.

اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و میگه‌رن به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود.

میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز كرد، اما هیچ‌كس حرف‌هایش را باور نكرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند.

هیچ‌كس باور نمی‌كرد كسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل كند. میگه‌رن از دادگاه درخواست كرد كه وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در حضور همه، یكی از آثار دوره طلایی را جعل كند!

میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محكوم شد و چند سال بعد درگذشت.

میگه‌رن به‌عنوان یك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ از او زیرك‌تر بود. اسكناس‌هایی كه گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی تقلبی بودند!

3- فرانك ویلیام آباگ ‌نیل (Frank William Abagnale)

صاحب كلكسیونی از انواع كلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه!

و كسی كه زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» (Catch Me If You Can) شد، در سال 1948 در آمریكا به دنیا آمد.

 

وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یكدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی برای فرانك بود.

دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نیویورك رفت و در آنجا بود كه فهمید برای امرار معاش چاره‌ای به‌جز كلاهبرداری ندارد.

پس از مدت كوتاهی او به یكی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چك بدل شد و چنان در كار خود مهارت پیدا كرد كه هیچ بانكی قادر به تشخیص جعلی بودن چك‌های او نبود.

فرانك برای آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر كند، ‌با جعل كارت‌های شناسایی و مدرك خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریكن جا زد و از امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده كرد.

این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار كرد و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یك دكتر در یك آپارتمان ساكن شد.

ااز قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می کرد و به فرانک پیشنهاد داد تا در بیمارستان شهر، مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و 11 ماه به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت!

پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یكی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگیر شود، از آنجا به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبیا، در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس كرد!

او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی كه پلیس فرانسه این موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند!

فرانك به آمریكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولی پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.

 

فرانك آباگ ‌نیل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پلیس آمریكا همكاری می‌كند و با تأسیس شركت آباگ‌نیل و شركا به بانك‌ها نیز مشاوره می‌دهد!

4-حسین.ك (Hoseyn.k)

كلاهبردار وطنی، مردی كه كاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در شهریار متولد شد.

 ح.ك مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یكی از بزرگان ادب و علم كشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن كشیده شد.

 حسین.ك با كلاهبرداری‌های كوچك روزگار می‌گذراند، اما این كارها برای مردی با هوش او كارهایی كوچك محسوب می‌شدند.

 تا این‌كه یك روز طعمه بزرگ‌ترین كلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس شكار كرد؛

  دو توریست آمریكایی كه به دنبال خرید یك هتل در ایران بودند.

 ح.ك آنها را به دفترش كه در خیابان گیشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پیشنهاد خرید یك ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد.

 این ساختمان، كاخ دادگستری بود كه در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از كاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر كار وزیر را برای مدت یك‌ساعت اجاره كرد.

 فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیكی تهیه كرد و جلوی در اتاق‌های كاخ كه یك ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شكارهایش شد.

آمریكایی‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌كرد.

مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه كردند.

اما همان‌جا بود كه فهمیدند چه كلاه بزرگی بر سرشان رفته است.

ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت كرد.

ح.ك یك كلاهبردار ذاتی بود،‌حتی در زندان!

او تلویزیون زندان را به یكی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود كه چه كلاهی بر سرش رفته و مضحكه بقیه شده است!

[ بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 10:49 PM ] [ سعید ] [ ]


می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید: «کتاب هایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران پاسخ می دهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هی چگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».


[ بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 10:44 PM ] [ سعید ] [ ]


........جمله حكيمانه

يك جمله حكيمانه

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی!

اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش


منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست  


مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان










 

 

 

مایه تاسف:

 

بر طبق آمارهای ثبت شده در جستجوهای گوگل

ده كشور زیر بیشترین جستجوكنندگان واژه معنویت بوده‌اند

 1.

 

2.

 

3.

 

4.

 

5.

 

6.

 

7.

 

8.

 

9.

 

10.

 

 و ده شهر زیر بیشترین جستجوكنندگان واژه معنویت بوده‌اند

 1.

Brisbane, Australia
 

2.

Minneapolis, MN, USA
 

3.

Mumbai, India
 

4.

Sydney, Australia
 

5.

Delhi, India
 

6.

Melbourne, Australia
 

7.

Denver, CO, USA
 

8.

Vancouver, Canada
 

9.

Philadelphia, PA, USA
 

10.

Boston, MA, USA
 

 

آمار جستجو كنندگان واژه سکس اما قابل تأمل است

1.

 

2.

 

3.

 

4.

 

5.

 

6.

 

7.

 

 

 Cities

1.

Qom, Iran
 

2.

Mashhad, Iran
 

3.

Esfahan, Iran
 

4.

Tabriz, Iran
 

5.

Ahwaz, Iran
 

6.

Yazd, Iran
 

7.

Shiraz, Iran
 

8.

Tehran, Iran
 

9.

Fremont, CA, USA
 

10.

Toronto, Canada
 















بخشيد ولي اين توصيفات بهشته يا روم به ديوار، خانه عفاف !!!!ا

 

 


(دربهشت)توان بدني انسان درکاميابي از زنان به اندازه صد نفر مي گردد. کتاب کنزالعمال، جلد14، ص 468

 

بهترين چيزهايي که مردم در دنيا و آخرت از آنها لذّت مي‌برند، لذت آميزش و بهره برداري از زنان مي‌باشد. (کتاب وسائل، جلد14، ص 468)

 

پيامبراکرم(ص): همانا بهشتيان به چيزي بيشتراز نکاح اشتها ندارند و لذت نمي‌برند. (کتاب لثالي، ص 503)

 

حوري از خيمه خود بيرون آيد و روي به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن مي آيد با پانصد سال ازسالهاي دنيا همديگر را بوسه زنند که براي هيچ کدامشان ، خستگي و ملال حاصل نمي گردد. هرمؤمني را هفتاد زوجه از حوران مي دهند و چهار زن از آدميان، که ساعتي با حوريه صحبت مي‌دارد و ساعتي با زن دنيا و ساعتي باخود خلوت مي کند و بر کُرسيها تکيه زده‌اند و بايکديگر صحبت مي‌دارند. (بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)

 

بيشتر نهر هاي بهشتي از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند گياه) مي‌رويند. در بهشت نهري وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفيد روي و سفيد پوش نشسته‌اند و مشغول تغني (آواز خواندن) هستند. (بحارالانوار،ج۸،ص۱۹۶)

 

دوشيزگان با چنان صدايي مي خوانند که خلايق تا کنون چنين صدايي را نشنيده‌اند و اين نعمت، بالاترين نعمات بهشتي است اين دوشيزگان به تسبيح (ذکر صفات الهي) تغني ميکنند. (بحارالانوارص۱۲۷)

 

هريک ازآن حوريان، هفتاد حلّه پوشيده اند و سفيدي ساق ايشان از زير هفتاد حلّه معلوم است. از جماع با هر يک ازآن حوريان لذّت صد مرد را مي يابد که هريک چهل سال خواهش مجامعت و آميزش داشته باشند و برايشان ميسّر نشده باشد. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)

 

پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوري جماع و آميزش کند و يک آغوش با او هفتاد سال طول مي کشد. مؤمن متحير مي باشد که نظر به کدام اندام حوري بکند، بر روي او يا بر پشت او يا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه مي کند از شدّت نور و صفا، روي خود را درآن مشاهده مي نمايد. پس دراين حال زن ديگري بر او مشرف ميگردد که خوشروتر و خوشبويتر از اوّلي است. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)

 

هيچ مؤمني داخل بهشت نمي شود مگر آنکه خداوند غني ، پانصد حوري به او عطا مي‌فرمايد که با هر حوري هفتاد غلام وهفتاد کنيز نيز مي‌باشد که هريک مانند لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون مي‌باشند. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)

 

 

يه سؤال برام پيش اومد

همه نعمتهاي بهشتي براي آقايون هستش؟

خانوم هاي مؤمن چه پاداشي ميگيرند؟


  ­­  

[ بیست و سوم آبان 1389 ] [ 10:47 AM ] [ سعید ] [ ]


کنکوری ها

تصویری در میان آیتم‌های دوستان در گوگل دیدم که بریده‌ای از روزنامه‌ی اعلام نتایج کنکور سراسری در سال ۸۰ را نشان می‌داد.

یک نفر کامنتی گذاشته بود: ”سوال اینه که از اینا چند نفرشون الان ایران هستند هنوز؟

” دونستن جواب این سوال برای من جالب بود و یک جستجوی کوچیک انجام دادم. نتایج جالب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. حیفم اومد منتشرش نکنم. قضاوت با خودتان!!ا


ندا ناطق (نفر اول رشته ریاضی): استانفورد، آمریکا

اشکان برنا (نفر دوم رشته ریاضی): برکلی کالیفرنیا، آمریکا

احسان شفیعی پور‌فرد (نفر سوم رشته ریاضی): ایلینویز، آمریکا

محمد فلاحی سیچانی (نفر اول رشته تجربی): میشیگان، آمریکا

محمد امین خلیفه سلطانی (نفر دوم رشته تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نکردم

پیمان حبیب اللهی (نفر سوم رشته تجربی): هاروارد، آمریکا

محمدرضا جلایی‌پور (نفر اول رشته انسانی): زندان اوین، تهران

[ هفدهم آبان 1389 ] [ 11:1 PM ] [ سعید ] [ ]


الهی من قربونت عزیزم......

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 باید آدمش پیدا شود!
 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش


شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی
به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری


اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر شریعتی

[ سی ام خرداد 1389 ] [ 12:4 PM ] [ سعید ] [ ]


یادت نره

 


 
 

برای تو 
برای تو می نویسم
برای مهربانی چشمهایت
برای صمیمیتی که در کلامت موج می زند
برای تو می نویسم
برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بند
و برای نهال مهری که در سینه ی پر مهرت می روید
فقط برای تو می نویسم
که صدایت زیباترین ترانه ی هستی من است
و برای نامت که پر از راز و رمز زیبایی ست
و
فقط برای تو می نویسم
خسته نیستم
انگشتانم کلافه نشده اند
چرا که من از تو می نویسم

دوستت دارم
می نویسم دوستت دارم...
 

 


من.........
 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی....

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود...


 

نیایش

تو همیشه هستی اما

این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات

مثل ماه سوت و کورم

نمی خوام وقتی تو هستی

آدم آدمکا شم

چرا عادتم تو باشی

می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدمبه جز تو

حرف هیچ کی خوندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خسته ام از عقل خسته

من می خوام جنون بگیرم

همه دنیا بخواد وتو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول وآخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

دکتر افشین یداللهی


تقدیم به تمام  پسرهایی که مثل من موتور دارن.....

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند

 آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند

دختر: یواش تر برو من میترسم

پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره

دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم

پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت

بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

دختر: خوب باشه . حالا میشه یواش تر بری

پسر: باید بگی که دوستم داری

دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو

.

.

.

.

.

.

.

.

روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید

 برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو

 سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت

پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

بدون اینکه زن را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

نتیجه اخلاقی:

 اقا پسر ما موتور سواری زیاد وارد نبود ۱۰۰٪ هم گواهی نامه نداشته

از این به بعد وقتی با دوست دختراتون با موتور میرن بیرون کلاه نبرن

کلاه کاسکت چیزه بدیه....

ساختمون هامون رو تو جاده نسازیم

در کل تمام آقا پسرها باید بدونن که وقتی با دوست دختراشون میرن بیرون جو زده نشن .....

 



به معنای واقعی گند زدم تو امتحانای این ترم . . .

ولنتاین مبارک بخاطر .... خانومي عزيزم

خدا می دونه تا حالا چقده غیبتمو کردن ! ! !

  سلااااااااام دوس جونام

خوبین ؟

من اومدم فقط بگم زنده ام . . .

به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین زنده تشریف دارم . . .

شاد و خوشحال هم هستم . . .

ملالی هم نیست . . .

همین دیگه

اومده بودم  اعلام موجودیت کنم !

حالا هرکی در مورد زنده بودنم نظری داره بگه ! ! ! ! !

برید پست پایینی بنظرید ها !

فداااااااا

فعلا بابااااای


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . . .

زیادی طولانی شد ٬ یه کم کوتاه بخونینش خووووووو !

میدونم خوبین . . .

ها ؟ خو میدونم دیگه !

وقتی سعید بآپه خوبین دیگه

گفتم تا ترم شروع نشده باز بآپم که بعدش نیییییی تونم زود زودی بیام !

واااااااااای ٬ تمام روزای هفته رو کلاس دارم

نه ٬ آخ جوووووون ٬ جمعه ها تعطیلاتم

خو واسه این پستم یه تست گذاشتم واستون توووووووووووپ . . .

یه تست جالب در حد تیم ملی موزامبیک . . . اوووووووووه ٬ اصلا یه چی باحال !

این یه تست واقعیه و مثل سایر تست های مشابه نیست !


این تست یه تست خیلی خیلی خیلی جالبه . طبق تحقیقات ٬ تقریبا ۹۹ درصد افراد بعد از این تست یک حس مشابه رو تجربه می کنن .

یه حس جدید از شناخت شخصیت خودتون . . .

بعد از این تست شما می تونید شخصیت خودتون رو تمام و  کمال درک کنید !

اینم از تست :

فرض کنید تازه از خواب بیدار شدید و قبل از مسواک می خواید از ظرف میوه یه میوه بخورید . . .

کودوم یکی از میوه ها رو انتخاب می کنید ؟

۱ . پرتقال

۲ . موز

۳ . سیب

۴ . نارنگی

۵ . هلو

۶ . انگور

انتخاب کردید ؟

جواب تست چون طولانیه میذارم تو ادامه ی مطلب

جوابشو بگید ٬ خیلی جالبه . . .


 دیگهههههههههههه . . .

بازم حرفی ندارم !

از  دوشنبه ۲/۱۱/۸۸ باید برم سر کلاس مساحی نقشه برداری کشاورزی 

خو دیگه من برم

کاری ندارین ؟ برم ؟ نبود ؟

قررررررربونتون

دوستتون دارم ۱۳ تا ( چرا ۱۳ تا ؟ )

فدا فدا

فعلا بابای

 


واسه آپام نمی خبرم . . .

خیلی زیاده خوب ٬ می تونم با پی ام بخبرم . . .

هرکی می خواد بگه و ایمیلش رو بذاره که بخبرم . . .

اون دوس جونایی هم که شماره دارم اس میدمممممممممممممم !

خودتونم از وبلاگ دوستان استفاده کنید بد نیس ! جای دوری نمیره ها !

 

 

 یادم رفت !

 

 

به به به سلااااااااااام . . .

خوبین ؟ خوشین ؟ خوش می گذره ؟

چشم سعید رو دور دیدین چه کارا کردین ناقلاهاااااااااااا ؟ 

دعوا که نکردین ؟

شیطونی ؟ Happy Dance

احیانا عاشق نشدید ؟

ازدواج چی ؟

ااااااااااااممممممم . . .

خیلی خیلی خیلی شرمنده نبودم . . . شرمنده تر از اینکه یه مدت دپرس بودم . . .

به هر حال باید حفظ ظاهر کرد دیگه ٬ نه ؟

به قول شاعر گفتنی  : حالمان بد نیست غم کم می خوریم ... کم که نه هر روز کم کم می خوریم !

تصمیمات گرفتم برگردم بشم همونای قبلی ( همونا یعنی همون وروجک ! )

یه چیز جالب . . .

یه بنده خدایی رو دیدم تمرکز کرده بود ٫ گفتم چه کار می کنی ؟

گفت : از مماغم لولو در میارم میذارم تو جیبم

 حالا ببینید تو اون جیب چه خبره ! ! ! ! ! !

یه چند تا دانستنی میذارم همچینی اطلاعاتتون فَوَران کنه ! ! !

البته میدونم همتون دکتر و مهندس و دانشمندیناااااااااااااااا و ترویجین!

************

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

-در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است.

ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش….ش…. شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا آبی به انسان آرامش می دهد.

ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.

- سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت

- آب دریا بهترین ماسک صورت است !

- چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند !

- ۹۰% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

فدای شما تا اخر امتحانات

بوسيدمتون

 


ادامه مطلب
[ سوم بهمن 1388 ] [ 3:56 PM ] [ سعید ] [ ]